X
x
جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
BIA 2

  • Archive
  • Contact
توضيحات :
موزیک ، جملات زيبا،جملات عاشقانه،سخن بزرگان،جملات تاثيرگذار،داستان هاي زيبا،جملات پندآموز،شعر نو و دانلود و هرچی بخوای
منوي اصلي
درباره ما

به اشعار كدام شاعر بيشتر علاقه مند هستيد؟



اين وبلاگ را چطور ارزيابي مي كنيد؟




شما علاقهمند هستید کدامیک از بخش ها ی زیر به وبلاگ اضافه شود؟






آخرين مطالب
محبوب ترین ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 1
بازدید کل : 3429
تعداد مطالب : 162
تعداد نظرات : 18
کاربران عضو شده : 2
1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ
تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/24 - 22:37


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 22:15


داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو...

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.

روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.


کارشناسان و متفکران می گویند: که مطلق گرایی نشانه اشتباه است.
مذهب شناسان گفته اند: که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است.

کارشناسان علم محیط معتقدند: کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند، میوه ی تلخ آن را خواهد چشید!!!!!


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 22:10

« فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود . سپس خدا گفت : چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد »
برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 22:07


خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است .بنده : خدايا ! خسته ام ، نمي توانم .خدا : بنده ي من ، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان .بنده : خدايا ! خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم .خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان .بنده : خدايا ! سه رکعت زياد است .خدا : بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان .بنده : خدايا ! امروز خيلي خسته ام ! آيا راه ديگري ندارد ؟
خدا : بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله .بنده : خدايا ! در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد !خدا : بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله .بنده : خدايا ! هوا سرد است ! نميتوانم دستانم را از زير پتو در بياورم .
خدا : بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد .
خدا : ملائکه ي من ! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده ، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بيدار کرديم ، اما باز خوابيد .خدا : ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست .
ملائکه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود !خدا : اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر ميآورد .ملائکه : خداوندا ! نمي خواهي با او قهر کني ؟خدا : او جز من کسي را ندارد ... شايد توبه کرد ...بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری .


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 22:06

داستان زیبا,داستانهای آموزنده

 

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

 

بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.


سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...


مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.


مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟


سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...


تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

منبع:denjclub.com




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 21:55

مرد جوانى که مربى شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود ، به خدا اعتقادى نداشت . او چيز هايى را که درباره خداوند و مذهب مى شنيد مسخره مى کرد . شبى مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولى ماه روشن و همين براى شنا کافى بود . مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود . ناگهان سايه بدنش را همچون صليبى روى ديوار مشاهده کرد . احساس عجيبى تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد . آب استخر براى تعمير خالى شده بود !
برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : داستان ها و افسانه هاي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 21:51

وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد ، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود . وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد ، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است . وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد ، دید پیرزن مشغول ذکری است :

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»

خدایا شکرت که نعمت دادی ، کرم کردی ، زیبایی دادی ، کرامت دادی .

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند ، چرا چنین ستایش می کند ؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم ؛ برگردم ، اجازه بگیرم و بعد داخل شوم . به دم خرابه بازگشت و گفت : « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت : « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید : خانم ! مگر مرا می بینی ؟

گفت : نه . پرسید : پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت : همان خدایی که به تو گفت مرا ببین ، به من هم گفت چه کسی می آید . عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید : خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی ؟ تشکّر تو برای چیست ؟ پیرزن گفت : یا عیسی ، آن چه به من داده بود از من گرفت ، آیا همین طور پس گرفته است ؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد ، به من نگاه کرد وپس گرفت ؟ عیسی فرمود : آری ، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است . پیرزن گفت : من به همان نگاه او خوشم . خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است ؛ پس جای شکر دارد .
چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود . در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد . امّا وقتی برای ما
مصیبتی پیش می آید ، فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند ، برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم ، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات ، پاداش بیشتری دریافت کنیم .


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/22 - 21:44

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت : اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند . خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ ... خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهّ تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید .. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، می توانی او را ... *** مـادر *** صدا کنی .
برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/21 - 19:44

دلم گرفته است

همانند یک شی که در دام حبابیست

به گمانم دلم هوایش بارانیست

قصد بارش تمام وجودم را احاطه کرده است

کافیست چشم بر هم نهم

تا قطرات اشک راه باز کنند

دلم تنگ دلیست که گرانبها ترین است میان داشته هایم

خدایم نگهدارت باشد


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ
تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/21 - 19:19

عشـق        یعنـی...!

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی


عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 21:11

زیر باران بیا قدم بزنیم

 

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

 

نو بگوییم و نو بیندیشیم

 

عادت کهنه را به هم بزنیم

 

وز باران کمی بیاموزیم

 

که بباریم و حرف کم بزنیم

 

کم بباریم اگر، ولی همه جا

 

عالمی را به چهره نم بزنیم...

 

"مجتبی کاشانی"


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 21:09

دلم به حال پروانه ها می سوزد،

 

وقتی چراغ را خاموش می کنم...

 

و به حال خفاش ها

 

وقتی چراغ را روشن می کنم!

 

نمی شود قدمی برداشت

 

بدون آنکه کسی برنجد؟!


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 20:04


دلم در کالبد بی نبض این شهر مسدودشده...

از هجوم مرگ نواز سکوت

در غربتی گنگ شکسته بغض ام....

هیچ کسی از تمام پنجره های بی حنجره شهر تهی آباد

به میهمانی عطرِ شب مگنولیاهای شبخوان

فرا نمی خواندم!

مسافری بی مقصدم!

در تجرد بی روح فاصله ها جاری ام!

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

ناخدایم!

عشق, لمس ابهت مومیایی شده

آبی هایی ست که مخمل آبی دریا را نچشیده اند...

می خواهم در یاد آبی ات

خواب مهتابی ات

آبی تررنگ ببازم!

تا بیکرانی حاشیه ای بی رنگ....

تا سر سایه ساز درختان هزار زاویه

در چپر غزل اندود شده ِ شعر

بر عکس ِ زندگی....

تا ابدیت آبتنی کنم...


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 20:04

زیر پل بی هوای دست های تو...

یك شاعر، كارتن خواب است.

یك شاعر،

درون تو زندگی می كند

و هر روز

چای دم می كند.

غل غل چای،

خواب را می پراند از سرت....

تو اما اهمیت نمی دهی.

یك شاعر ،هر روز

میان رهگذرهای تو خمیازه می كشد



دست هایش را باز می كند تا كهكشان چشم های تو...

تو اما اهمیت نمی دهی....

تو خط كش هایت را فرو میكنی توی خواب های شاعر...

كتابخانه می بندی توی سماورِ داغِ واژه ها...

روزی، صدایی ست درون تو...

انگار خیس شده ای...

شاعر مرده است. افرادی گریه می كنند...


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 20:02


oiuqv8p0uy0hi5vpojp.jpg

دوچرخه دیده بودم ...

سه چرخه هم دیدم ...
چهار چرخه هم دیدم....
اما هیچ وقت نمیدونستم که یک چرخه هم وجود داره!!!
به چشمای معصومش دقت کردی؟
می ترسه همون یه چرخه رو هم ازش بگیرن.
گاهی وقت ها باید دردت بیاید تا بفهمی درد چیست....؟؟؟؟


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 20:01

1390610519.gif

تو به من خندیدی و نمیدانستی ٬من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده ام


باغبان از پی من تند دوید٬ سیب


را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام


٬ خش خش گام های تو تکرار کنان میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ؟


خانه ی کوچه ی ما سیب نداشت.


نظر یادت نره


1390610519.gif


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 20:00


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 19:59

1390610519.gif

یادمان باشد به دل كوزه آب كه بدان سنگ شكست . . .


بستی از روی محبت بزنیم تا اگر آب در آن سینه پاكش ریزد . . .


آبرویش نرود یادمان باشد فردا حتماً. . . !!!


نازه گل را بكشیم ، حق به شب بو بدهیم ، و نخندیم دیگر . . .


به تركهای دله هر گلدان . . . !


و به انگشت نخی خواهیم بست . . .


تا فراموش نگردد . . .


زندگی شیرین است . . .


زندگی باید كرد . . .


و بدانم كه شبی خواهم رفت . . .


و شبی هست مرا . . .


كه نباشد پس از آن فردایی ....


نظر یادت نره


1390610519.gif


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : جملات زيبا و عكس, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1392/12/20 - 19:55


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : مجيد تركان | دسته بندي : دانلود اهنگ هاي قديمي, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1391/11/24 - 16:32

گفت:

نمی دانم که در قید که هستی؟

طرفدار خدا یا بت پرستی؟

نمی دانم در این دنیای محشر

به چه عشقی چنین ساکت نشستی

 

گفتم :

طرفدار خدای عشقم ای یار

از این عاشق کشی ها دست بردار

که کار بت پرسته ، بی وفایی

نه من که غصه مه درد جدایی

 

گفت:

خدا را با تو هرگز نیست کاری

که تو خود ، ناخدای روزگاری

به روی زورقی درهم شکسته

مثه ماهی ، که رو ابرا نشسته

 

گفتم:

اگر من ناخدایم ، با خدایم

نکن تو از خدای خود جدایم

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

گفت:

خدای عشق تو ، داره خدایی

که تو دینش ، گناهه بی وفایی

بگو رندانه می گویی ، صد افسوس

تو نور مایی و من نور فانوس

تو هشیارانه گفتی یا ز مستی؟

نفهمیدم که در قید که هستی؟

 

گفتم:

من غرق سکوتم تو بخوان

قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان

سینه و راز تویی

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

 گفت:

نه من غرق سکوتم تو بخوان

قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان

سینه و راز تویی

من روبه زوالم ، دم آغاز تویی

 

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق


دانلود آهنگ


برچسب‌ها :


پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک